دوشنبه, 05 آبان 1399 - Monday, 26 October 2020

غلامرضا قایدی

غلامرضا قایدی

قسمت اول

آخرین ماه سال 67 به سرعت می‌گذشت. حدود ده نفر از برادران، مسئول تهیه سبزه شب عید بودند. یکی از آن‌ها مقداری بذر از آشپزخانه گرفت و بین بقیه تقسیم کرد. روز بعد موقع برگشت به آسایشگاه هر کدام از آن‌ها مقداری خاک از حیاط براشتند و داخل آسایشگاه آوردند. هرکس بذر خودش را کاشت و مقداری آب رویش ریخت. اما این کارها کافی نبود.

بذرها برای رشد به نور آفتاب احتیاج داشتند. از فردا موقع آزادباش هرکس بذرش را زیر لباسش مخفی می‌کرد و با خود به حیاط می‌برد و به دور از چشم نگهبانان زیر نور آفتاب می‌گرفت. گاهی هم چند نفری دور تا دور بذرها را در حیاط می‌گرفتند تا چشم عراقی‌ها به آن‌ها نیفتند.

چیزی نگذشت که بذرها جوانه زدند. داخل آسایشگاه هر کدام از بچه‌ها بذرش را به نه نفر دیگر نشان می‌داد تا پیشرفت خوب مأموریتش را به رخ بقیه بکشد. همه چیز گرچه سخت بود اما به خوبی جلو می‌رفت. بالأخره شب عید نوروز فرارسید.

بچه‌ها سبزی‌هایشان را یکی کردند و سبزه زیبایی را جلوی چشم همه اسرای آسایشگاه به نمایش گذاشتند. اسرای دیگری هم که مسئول فراهم کردند سین‌های دیگر سفره بودند، وسایل خود را آوردند. اما هنوز سفره را نچیده بودیم که گروهبان عراقی وارد آسایشگاه شد. تا چشمش به سبزه پربار ما افتاد، عصبانی شد و آن را شکست و مانع از چیدن سفره توسط بچه‌ها شد.

نوشتن آیه امن یجیب و خشم عراقی‌ها

با بچه‌ها تصمیم گرفتیم تا برای برگزاری جشن نوروز، آسایشگاهمان را تزیین کنیم. بعد از اینکه ارشد آسایشگاه از عراقی‌ها اجازه گرفت، دست به کار شدیم و از هر وسیله‌ای که به کارمان می‌آمد، استفاده کردیم تا به محیط یکنواخت آسایشگاه سروسامانی بدهیم. دیوارهای خاکستری آسایشگاه با زرورق سیگار، کاغذهای رنگی و کمی هم رنگ، کاملاً جان گرفته‌ بودند.

سعی کردیم روی دیوارها عبارت‌های زیبایی بنویسیم و اطرافشان را تزیین کنیم. از میان تمامی آن‌ها عبارت قرآنی «امن یجیب المضطر اذا دعاه و یکشف السوء» بسیار چشمگیر بود. آن را برای قوت قلب بچه‌ها نوشته بودیم.

بهار هر روز نزدیکتر می‌شد و همه اسرا انتظارش را می‌کشیدند. اما قبل از تحویل سال یکی از مسئولین عراقی وارد آسایشگاه شد و نگاهی به دسترنج اسرا انداخت. تا چشمش به نوشته قرآنی «امن یجیب...» افتاد، بسیار برافروخته شد و با صدای بلند و زمخت خود شروع به داد و بیداد کرد و گفت: «مگر ما به شما ظلم کرده‌ایم که شما این آیه را نوشته‌اید؟ ما به شما پتو، لباس و کفش دادیم،‌ حالا ظالم هستیم؟» در این حال یکی از بچه‌ها به خود جرأت داد و گفت: «سیدی این آیه که بد نیست. فقط خواستیم آیه‌ای از قرآن را نوشته‌ باشیم.»

عراقی با شنیدن این حرف بیشتر عصبانی شد و گفت: «اگر شما می‌خواهید قرآن بنویسید، باید چیزی باشد که در آن خیر باشد نه آیه‌ای که مایه شر و بدی است.» از شدت عصبانیت عراقی دیگر کسی حرفی نزد. اما گویی اینگونه آتش خشم او فروکش نداشت. سریع به بچه‌ها دستور داد تا آن آیه را پاک کنند و بعد هم تعدادی از اسرا که در این خصوص فعالیت داشتند را تنبیه کرد.

نظر شما؟  
+ 0
مخالفم + 0

نوشتن دیدگاه