جمعه, 28 شهریور 1399 - Friday, 18 September 2020

سخن مردم"شب عجیبی است و حیدر کرّار حالت عجیب تری دارد.آسمان و ستارگانشْ وحشت زده از یک حادثه بزرگ خبر می دهند هر لحظه احساس می کند که در گذرگاه عمر خویش، به سرمنزل مقصود رسیده و به خوبی می داند که زمینْ منزل تنهایی و خانه بی کسی و دیار غربت است.

ابوتراب قاسمی

ابوتراب

به  گزارش سخن مردم"حضرت على (ع) در سيزده رجب سال 30 عام الفيل در كعبه به دنيا آمد مادرش فاطمه بنت اسد و پدرش ابوطالب نام داشت .

اميرمومنان علي (ع) ده سال پيش از بعثت پيامبر (ص) ديده به جهان گشود و در حوادث تاريخ اسلام همواره در كنار پيامبر اسلام (ص) قرار داشت و پس از درگذشت آن حضرت نيز سى سال زندگى نمود .

زمانى كه على (ع) ديده به جهان گشود ، بيش از سى سال از عمر با بركت پيامبر اكرم (ص) نگذشته بود و پيامبر (ص) در چهل سالگى به رسالت مبعوث گرديد ، بنابراين على (ع) در موقع بعثت پيامبر بيش از ده سال نداشت.

زندگى على (ع) از هجرت تا وفات پيامبر، شامل حوادث و رويدادهاى فراوان بويژه فداكاريهاى بزرگ آن حضرت در جبهه ‏هاى جنگ است.

پيامبر اسلام پس از هجرت به مدينه، بيست و هفت «غزوه» با مشركان و يهود و شورشيان داشت كه على (ع) در بيست و شش غزوه از اين غزوات شركت داشت و فقط در غزوه «تبوك» به علت حساسيت شرائط كه بيم آن مى‏ رفت منافقان در غياب پيامبر در مركز حكومت اسلامى دست به توطئه بزنند ، به دستور پيامبر (ص) در مدينه ماند.

شب عجیبی است و حیدر کرّار حالت عجیب تری دارد.

آسمان و ستارگانشْ وحشت زده از یک حادثه بزرگ خبر می دهند هر لحظه احساس می کند که در گذرگاه عمر خویش، به سرمنزل مقصود رسیده و به خوبی می داند که زمینْ منزل تنهایی و خانه بی کسی و دیار غربت است. راستی در این شب عجیب، بر مولامان علی چه گذشت؟
امشب، شب فروچکیدن قطره قطره دل هاست؛ شب گریه ستاره هاست.

امشب، زمین نظاره گر اشک های مهتاب است و فردا آفتاب مویه می کند، در خویش می شکند و پژمرده می شود. امشب، دلِ آسمان گرفته است.

امشب آرامش از همه جا رخت بربسته و فردا، طوفان سهم ناک حادثه ای تلخ، دل های مؤمنان خدا را سخت می لرزاند.

فردا برکه دل ها، سرشار از تلخابه اندوه می گردد و پیاله دیدگانِ سرخ عشاق حق، پر از غمابه فراق می شود.
هنگامی که ماه رمضان فرا رسید، علی علیه السلام هر شب به منزل یکی از فرزندان خود می رفت و هنگام افطار، بیش از سه لقمه غذا تناول نمی کرد.
خورشید با رخ زرد، خیمه نیلگون را وداع می گوید و شب از راه رسیده تا برای آخرین بار، علی علیه السلام این مظلوم ترین مظلوم تاریخ را در برگیرد، همه می دانند که علی علیه السلام با تاریکی الفتی دیرینه دارد؛ شب و تاریکی و چاه و تنهایی!
او امشب افطار را مهمان دخترش «ام کلثوم» است که سفره ای ساده برای عزیزترین مهمان عالم تدارک دیده؛ نان جو و مقداری شیر و نمک!
مولا علی علیه السلام خطاب به دخترش می فرماید: «دخترم آیا دیده ای که پدرت با دو نوع خورش افطار کند که سفره را این چنین رنگین ساخته ای؟
بعد به چند لقمه نان و مقداری نمک اکتفا می کند.
ام کلثوم دختر امیرمؤمنان که ایشان شب نوزدهم ماه مبارک رمضان را در خانه او گذرانده بود، می گوید: صبح هنگام که پدرم علی علیه السلام درِ اتاق را گشودند و به صحن خانه آمدند، چند مرغابی که برای برادرم حسین هدیه آورده بودند، سر راه ایشان آمدند و بال های خود را گشودند و مقابل روی ایشان فریاد می زدند و پایین لباس ایشان را گرفتند. حضرت فرمودند: «آن ها را به حال خود بگذارید؛ اینان فریاد کنندگانی هستند که از پیِ آن ها، نوحه کنندگانی خواهند بود. بامداد، قضای الهی پدیدار خواهد گشت.

بعد حضرت رو به من کرده و فرمودند: «ای دخترم، تو را به حقّ خودم برتو، سوگند می دهم که این مرغابی ها را آزاد بگذاری؛ زیرا آن ها تعدادی حیوان بی زبان اند که وقتی گرسنه و تشنه می شوند، نمی توانند سخنی بگویند و تو آن ها را نزد خود نگه داشته ای؛ پس آن ها را آب و غذا بده یا رها کن تا از گیاهان زمین بخورند.
سرانجام شب نوزدهم ماه رمضان به پایان رسید و علی علیه السلام در تاریکی سحر، به سوی مسجد حرکت کردند.
هنگامی که آن حضرت به درِ خانه رسیدند و آن را گشودند و خواستند از خانه بیرون روند، قلاب در به کمر ایشان گیر کرد و کمربندشان باز شد و به زمین افتاد؛
حضرت علی علیه السلام پس از سر دادن اذان، از بام مسجد به زیر می آید وارد آن می شود و به محراب قدم می گذارد و به نماز می ایستد.
صف های مرتّب مردم بسته می شود و غریبه ای به زحمت خود را در صف اول پشت سر امام جای می دهد.
 ناگهان دست پلید شقاوت، از آستین هرزه نامردی بیرون می آید که با شمشیر زهرآگین خود، سر مبارک امیرمؤمنان را نشانه می رود و فرقش را در حالی که زمزمه توحید بر لب داشت، می شکافد و دامن محراب را از خون پاک حضرتش گلگون می سازد و شقّ القمری دیگر پدید می آید.
هنگامی که امام علی علیه السلام را از مسجد کوفه به خانه بردند، دیری نگذشت که ضارب را دستگیر کرده و نزد حضرت آوردند. حضرت فرمود: «تو عبدالرحمن پسر مُلْجَم هستی؟» گفت: آری. آن گاه امام رو به فرزندش حسن علیه السلام کرد و فرمود: «حسن جانم، با اسیرت مدارا کن و براو رحمت آور. به او نیکی کن و بر او مهر ورز. مگر نمی نگری که دیدگانش از وحشت از حدقه بیرون آمده و قلبش از هراس در تپش است.
استاد شهریار چه نیکو گفته است که:
به جز از علی که گوید، به پسر که قاتل من     
                                    چو اسیر توست امروز، به اسیر کن مدارا
هنگامی که ابن ملجم شمشیرش را بر فرق عدالت فرود آورد، خون دل علی از پیشانی او به آسمان جهید و فریاد «فُزتُ و رَبِّ الکعبة؛ به خدای کعبه رستگار شدم» او، تمامی مسجد را درحیرت فرو برد.
همان دم لرزه ای زمین را فراگرفت و ندایی به پاخاست که: «به خدا سوگند ارکان هدایت فرو ریخت، ستاره ها و نشانه های آسمان تیره شد، ریسمان حق گسست و پسرعموی مصطفی، وصی برگزیده خدا، علی مرتضی، سرور اوصیا به شهادت رسید و شقی ترین اشقیا او را به شهادت رساند.
امشب دیگر از ناشناسی که همه شب به در خانه آن ها حضور می یافت و با قرصی از نان جوین و آغوش پر از محبت، زندگی را به گونه ای دیگر برایشان ترسیم می کرد، خبری نیست.

نظر شما؟  
+ 0
مخالفم + 0

نوشتن دیدگاه

عضویت در خبر نامه